
جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت
سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندار آنکه روح مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جان من
گر من به تنگ های ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم ز اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ای راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم٬بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه ـخدا راـ مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را...!
*فریدون مشیری*
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
,
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8